تبليغاتX
تنهایی و مرگ


تنهایی و مرگ

گفته بودن :
كلام شعر تنهايي سكوت است ...
ولي فكر نمي كردم اينقدر ...
 
 
اگر دنیا نمیداند که من
تنهاتر از تنهاترین تنهای تنهایم،
بیا یک لحظه شادم کن
که من غمگین تر از غمگین ترین غمهای دنیایم...
 
 

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و تنهایی و یک حس غریب

که به هزار عشق و هوس می ارزد

 
 
 
مرگ يک بار رخ نميدهد...
زيرا همه ما هر روز چند بار ميميريم
هر بار که با آرزوها٬ عطوفتها٬ علايق و پيوندهای خود وداع می کنيم
می ميريم......................
 
 
 
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
 
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:51 توسط محمد رخی| |

هيچکس با من نيست !...

                مانده ام تا به چه انديشه کنم...

                                     مانده ام در قفس تنهايی...

                                                         در قفس ميخوانم...

                                                                        چه غريبانه شبي ست...

                                                                                                 شب تنهايی من!...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:34 توسط محمد رخی| |

 

پاییزاززمستون غمگین تره

چون بهاروندیده

ولی من ازپاییزغمگینترم چون خیلی وقته

توروندیدم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط محمد رخی| |

رسم زندگی این است یک روز یکی رو دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی اون رفته و همه چیز تمام شده است .....مثل یک مهمانی که به آخر رسیده و تو به حال خود رها میشوی .این رسم زندگی است و تو نمیتوانی آن را تغییر دهی،پس تنها آواز و این تنها کاری است که از دست تو بر می آید.

 

 

امروز همچون تخته پاره ای هستم بر روی رودخانه سرنوشت و امواج و حوادث هر کجا بخواهند مرا میبرند.

استاد شریعتی

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:6 توسط محمد رخی| |

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

بس كه جفا ز خار و گل ديد دل رميده ام

همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام

حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود

تا تو ز من بريده اي من ز جهان بريده ام

تا به كنار من بودي بود به جا قرار دل

رفتي ورفت راحت از خاطر آرميده ام

تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون

اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام

يا ز ره وفا بيا يا ز دل رهي برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسيده ام

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:34 توسط محمد رخی| |

امشب دلتنگی سراغت را میگیرد

و غم بر چشمانم مهمان است

و اشکهای سرد انتظارم

به استقبال این دلتنگی رفته اند

امشب با تمام داشته هایم

با نداشته هایم

دوستی را جست و جو میکنم

ولی نیست تا دستهایش را بگیرم

و بگویم چشمانم فقط در تبعید انتظار تو

بارانی شده اند و پلک نگشوده اند

تا فقط حریم دیدار تو را نظاره گر باشند

نمیدانم چرا بودنت چیزی است مثل خیال

مثل فریاد های شکسته

آرزوی بر باد رفته و محال

کاش بودی کاش میدانستی

انتظار برایم آهنگ مرگ است

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:52 توسط محمد رخی| |

ما که می ترسیم از هجرت دوست

کاش می دانستیم

روزگاری که بهم نزدیکیم , چه بهایی دارد

کاش می دانستیم

حس دلتنگی هرروز ,غروب ,

چه دلیلی دارد

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 4:41 توسط محمد رخی| |

پروانه های شب
نیمی است از ادامه ی یک انسان
که نیم دیگرش
دنیای عابری ست که تنها
بر دست های خالی خود خیره مانده است

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:8 توسط محمد رخی| |

می نوازم...

موسیقی دلتنگی را!

من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن!

صدای دلتنگی هایم را شنیدی؟؟

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 16:16 توسط محمد رخی| |

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست

اوجانشین تمام نداشتنهای من است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:22 توسط محمد رخی| |


Design By : Night Skin